١٩٠. - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 18:50
توی مدت بیکاری مجتبی از نظر اقتصادی خیلی بهمون فشار وارد شد به همین دلیل منم دست به کار شدم و شروع کردم یه فعالیتی رو هر چند کم و کوچیک انجام بدم. نخ بافتنی خریدم و اسکاج بافتم و فروختم که خداروشکر راضی بودم و هنوزم ادامه داره گاهی سفارشات.وقتی لبنیات گرون شد، به مجتبی گفتم ازین به بعد تو فقط شیر بخ...
١٩١. - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 18:50
میدونم که شمام خسته شدین از بس گفتم بچه ها مریض شدن ولی شدن!! هفته پیش من گلودرد شدم و اصلا مریضی حسابش نکردم چون خیلی عادی همه کارهامو میکردم و حتی یه دونه قرصم نخوردم ولی بعد دو روز محمدرضا شدیدا تب کرد و از فرداش مجتبی و مهدی مثل علائم من گرفتن. سریع رفتم بهداشت و خانمه ته دلمو خالی کرد و گفت کرو...
١٩٢. - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 18:50
محمدرضا داره ٨ ماهه میشه و چند روزه که کاملا چهار دست وپا میکنه. ازین ور خونه تندتند میره اون ور خونه... با مهدی همش بازی میکنه و میخنده. البته بعضی وقتا هم مهدی اونو میزنه یا اسباب بازی رو از دستش میکشه که صداش درمیاد و شروع میکنه به گریه کردن... خدا کنه این دو تا دندون کوچولوش هم دربیاد و راحت بشه...
١٣۶. - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:11
عروسی برادر شوهرمم تموم شد. توی یه رستوران مهمونی گرفتن و رفتن سرخونه و زندگیشون... به همین راحتی :) ایشالا خوشبخت بشن باهم. جاریمم انصافا دختر خوب و بااخلاقیه. اولین دندون محمد مهدی جان هم دراومد به سلامتی ولی ده شب بیخوابی کشیدیم من و مجتبی:| ولی می ارزید:)) دیروز نه ماهه شد و بردیمش بهداشت. خدا ر...
١٣٧. - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:11
دیشب خیلی دلتنگ حرم بودم. سر سفره شام بودیم ک حرم امام رضا رو از تلویزیون دیدم...ناخوداگاه گریه م گرفت. مجتبی گفت اگه زنده بودم فردا میبرمتون حرم. امروز ظهر ک از سر کارش اومد گفت حاضر شو بریم حرم، منم خوشحال، مهدی رو آماده کردم و رفتیم حرم امام رضا.
١٣٨. - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:11
دندون عقلی ک دو سال پیش میخواستم بکشم ولی منصرف شده بودم، بالاخره امروز کشیدم. محمد مهدی رو بردیم خونه مادر شوهرم و خودمون رفتیم کلینیک. دو دقیقه بعد از اینکه روی صندلی دراز کشیدم، دکتر گفت بلند شو... تموم شد8| اصلا فکر نمیکردم ب این راحتی دندونم کشی
١٣٩. - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:11
امسال اولین سالیه که توی روز مادر، مادر هستم. اولین سالیه که یه فرشته کوچولو توی خونه مون هست. اولین سالیه که یکی بهم میگه ماما،ماما،مان:)) اونم با اون صدای دلنشینش... خدا رو هزار مرتبه شکر کنم بازم کمه... وجود محمد مهدی پر از شادیه برامون. وقتی مجتب
١۴٠. - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:11
دیروز مهمونی عروس یعنی جاریم بود و ما میزبان بودیم:) چون توی این خونه مون، بیشتر حالت اسباب کشی داریم و وسایلمون جمع و جوره، و ظرف و ظروف برای 12 نفر مهمون، بیشتر نداریم مجبور شدیم توی رستوران دعوت کنیم. واقعا ب صرفه تر بود برامون، ناهار خوردیم و هر
١۴١. - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:11
امشب خیلی دلم گرفته و گریه کردم... سرشب پیام دادم ب همسایه مون ک خونه مون رو ازشون خریدیم، گفتم کی تخلیه میکنین خونه رو؟تا سال نو، خونه ی نومون باشیم. گفت نه نمیشه. اگه ازین ب بعد بخاطر کرونا ب تعطیلی نخوریم برج 2 سال آینده تخلیه می کنیم خونه تون رو
١۴٢. - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:11
دستای مجتبی شدیدا خشکی زده، هر شب کرم میارم که به دستاش بزنه ولی اصلا خوب بشو نیست. هر روز از روز دیگه بدتر میشه. امشب دیدم دستاش از شدت خشکی پوست، از چند قسمت خون شده:( و میگفت میسوزه. با کرم خوب ماساژ دادم و دستکش پلاستیکی دستش کردم بلکه بهتر بشه.
١۴٣. - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:11
محمد مهدی امروز یازده ماهه شد :) یه ماهه دیگه یک ساله میشه. خیلی خوشحالم ک دارمش. موهای خرمایی روشنش خیلی بلند شده، منتظرم تا یه ماهه دیگه برای عکس تولد یک سالگیش، ببریمش آرایشگاه و موهاشو کوتاه کنیم. بعد از فروختن صد و خرده ای میلیون از طلاهای من،
١۴۴. - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:11
سال جدید هم اومد... خوش اومد :) ان شاء الله برای همه، سال سلامتی و موفقیت و شادی باشه. محمد مهدی ما هم راه افتاده :)) یعنی راه رفتنو یاد گرفته... انقد اینور اونور راه میره که خسته و کوفته یه جا خوابش میبره. الهی قربونش برم دندوناشم تا حالا 5 تا دراو
١۴۵. - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:11
محمد مهدی سرما خورده... آبریزش بینی و چشم و عطسه های مکرر :( توی این یک سال شکر خدا خیلی مواظبش بودم و سرما نخورده بود، حالا فردا ک سیزده بدره و میخواستیم با مادرشوهرم و فامیل شوهرم بریم باغ، مهدی سرما خورده و منو مجتبی دو دلیم ک بریم یا بخاطر مهدی نریم که خدای نکرده بدتر نشه. سوپم براش درست کردم قا...
١٣٣. - تاریخ: 1399/10/18 ساعت: 0:35
رفتم تو آشپزخونه که به غذام سر بزنم، مجتبی هم توی اتاق داشت نماز میخوند، ک یک دفعه صدای عجیب و هولناکی شنیدیم... هر دومون دویدیم سمت مهدی...  مهدی برای چندمین بار تلویزیون رو از پایه ش کشید و اند
١٣۴. - تاریخ: 1399/10/18 ساعت: 0:35
تقریبا 20 روزی میشه که به تجویز دکترم، دیگه قرص تیروئید نمیخورم. راستش کمی برام سخت بود ک هر روز یک ساعت قبل صبحانه قرص بخورم. خیلی روزها دوست داشتم با مجتبی صبحانه بخورم ولی چون تازه قرصمو خورده بود
١٣۵. - تاریخ: 1399/10/18 ساعت: 0:35
هفته پیش، یه روز ظهر که مهدی رو خوابوندم دست به کار شدم و موهامو کوتاه کردم (همیشه خودم موهامو کوتاه میکنم).دو سه روز پیش جهاز های جاری کوچیکم رو آوردن خونه ش، طبقه بالای مادرشوهرم زندگی میکنه ازین به
١١۴. - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 15:38
چند روز بود توی خونه بودم و قرآن میخوندم. خیلی استرس گرفته بودم، به خاطر نزدیکی زایمان و وجود کرونا. امروز مجتبی به زور منو برد خونه مامانم و گفت حال و هوات عوض میشه، تنها باشی همش فکر و خیال میکنی.
١١۵. - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 15:38
سال نوی همگی مبارک. ان شاء الله همیشه صحیح و سالم باشید و بمونید چون سلامتی از هر چیزی توی این دنیا با ارزشتر...حال منم خوبه. روز قبل از سال تحویل، تونستم نهمین دور قرآنم رو بخونم. خدا رو شکر تونستم ت
١١۶. - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 15:38
خداروشکر پسرمون با یک هفته تاخیر توی شب نیمه شعبان به دنیا اومد و اسم خودش رو آورد. محمد حسن مون شد محمد مهدی :)))»» یکسری مشکلات بود و هست که میام سر فرصت میگم. »» موقع به دنیا آمدن محمد مهدی برای تک تک تون دعا کردم و به یادتون بودم.
١٠۵. - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 6:52
انگار من نمیتونم یه روز خودمو بیکار بذارم و استراحت کنم. دیروز از صبح که مجتبی رفت سرکار، دست به کار شدم و افتادم به جون آشپزخونه. بیشتر از حد سال نو، تمیزکاری کردم و وسایل داخل کابینت ها رو گرچه سنگی