۴۷.
-
تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 7:28
هر روز ساعت ۱۱ صبح با دوتا از همسایه ها میرم جلسه قرآن. انقدرآرامش میگیرم با شنیدن قرآن و به خصوص خوندن قرآن كه هیچ جا سراغ ندارم. بعضی از خانم ها با اینكه اشتباه دارن ولی بازم سعی میكنن با صوت بخونن
۴۸.
-
تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 7:28
مجتبی خیلی خیلی شكمو و البته بد غذاست. اوایل ازدواجم خیلی ناراحت میشدم از اینكه غذای دلخواهم رو درست میكردم و میگفت نمیخورم چون تا حالا نخوردم! باقالی پلو ، استنبولی، بادمجون، بامیه ، خورشت كرفس و ماه
۴۹.
-
تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 7:28
امروز روز آخر جلسه قرآن بود و شكر خدا قرآن رو ختم كردیم. سوره توحید از بین ۱۴_۱۵نفر خانمی كه توی جلسه بودن، به من افتاد. خیلی دوست داشتم به من بیفته چون میگفتن هركی بهش توحید بیفته حاجتش روا میشه ولی
۵٠.
-
تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 7:28
موقعی که عقد بودیم مجتبی برام گوشی نخرید چون دستش تنگ بود. بعد از عروسی گوشیم حسابی داغون شد و برای من که رشته م مرتبط با این چیزا بود و شدیدا با گوشی و اینترنت سروکار داشتم بخاطر پایان نامه م، سخت بو
۱۷.
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 3:59
هق هق گریه های دیشبم هیچ وقت یادم نمیره....بخاطر مجتبی خودمو كنترل كردم وگرنه گریه ادامه داشت...میدونم خودش توی مغازه هزار تا مشكل و دغدغه فكری داره....ساكت شده بودم انقدر كه جواب سوالای مجتبی رو هم به زور میدادم و همش به یه جا خیره بودم... ولی امروز كه ۶ صبح از خواب بیدار شدم بلند گفتم «خدایا شكرت ...
۱۸.
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 3:59
پریروز حالم خیلی خوب بود. شب نمازمو خوندم و دراز كشیدم كه خوابم برد.بعد یك ساعتی بیدار شدم غذامو درست كنم كه یك دفعه خوردم زمین و عرق سرد كل بدنم رو گرفت. بلند شدم كه برم یه خرما بردارم از تو یخچال ،
۱۹.
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 3:59
از پنج شنبه شب هفته پیش دردم شروع شد.... جمعه رفتم خونه مامانم باهاش رفتم جای دكترم.... انقدر این دكتر دستكاری كرد شكمم رو كه داشت اشكم درمیومد. ولی چون بهش اعتماد داشتم تحمل كردم.دكتر گفت نافت از داخ
۷.
-
تاریخ: 1397/11/1 ساعت: 2:21
دیشب بعد نماز جلوس هفتگی خونه یكی از همسایه های ساختمون ما بود. برای من خیلی خوب بود. حالم خوب شد. همه بودن... زهرا و دو تا پسراش.... ملیحه و دخترش.... میترا و دختر چهار ماهش... فاطمه خانم...ریحانه خا
۸.
-
تاریخ: 1397/11/1 ساعت: 2:21
پریروز رفتم خونه مامانم. خیلی خوب بود تا شب اونجا بودم مجتبی هم اومد. خونه هاشو جارو زدمو تمیزكاری كردم. با هم رفتیم بازار چیز میز خریدیم. چند كیلو سیب خریدیم با هم پوست كندیم برای خشك كردنش ( دو هفته
۹.
-
تاریخ: 1397/11/1 ساعت: 2:21
خوشحالی یعنی اینكه بعد از شش سال خبر بارداری یكی ازدوستات رو بشنوی..... :)))) »» خدایا شكرت...
۱۰.
-
تاریخ: 1397/11/1 ساعت: 2:21
دیروز صبح ساعتای۸_۸/۵ مجتبی منو رسوند خونه مادرش. بالاخره باید میرفتم چون خیلی اصرار كرده بود.اونجاكه رفتم مادرشوهرم زنگ زد خواهرشوهرمم اومد. خواهرشوهر دیگمم از مدرسه اومد. بعدشم جاریهامو زنگ زد اونام
۱۱.
-
تاریخ: 1397/11/1 ساعت: 2:21
سر شب با یه بغضی زنگ زدم به مجتبی كه اگه میشه زودتر بیا بریم حرم خیلی دلم برا امام رضا تنگ شده.... گفت باشه غذام درست نكن میریم سر راه چیزی میخریم میخوریم. گفتم نمیخواد پولاتو بیخودی خرج كنی. غذا درست
۱۲.
-
تاریخ: 1397/11/1 ساعت: 2:21
امروز تولدمه. یك سال بزرگتر و باتجربه تر شدم. خدا رو شكر میكنم كه تا امروز فرصت زندگی كردن رو بهم داده. مجتبی هیچ وقت روز تولدمو یادش نیست. روز و ماه تولد كه بماند ، سال تولدمم یادش نیست. تا حالا از
۱۳.
-
تاریخ: 1397/11/1 ساعت: 2:21
دیروز از سر ظهر تا ۷_۸ شب به دكتر رفتن سپری شد. شب اومدم خونه خسته كوفته نماز خوندم و دست به كار شدم یك غذای خوشمزه برنج و چلوگوشت درست كردم.سر سفره بودیم كه پدر و مادرم اومدن خونه مون. بنده خدا پدرم
۱۴.
-
تاریخ: 1397/11/1 ساعت: 2:21
چهارشنبه شب بود كه خبر ناگوارمرگ پدربزرگ مهربونم رو شنیدم و امروز سه روزه كه دیگه ندیدیمش. بعد از دو ماه بیمارستان بودن و تحمل هزار و یك جور عمل و درد، از پیش مون رفت و بلندترین شب سال، شب اول قبرش شد
۱۵.
-
تاریخ: 1397/11/1 ساعت: 2:21
دیشب با مجتبی رفتیم دیدن یكی از فامیلها كه با همسرش از مكه اومده بود.آب زمزم بهمون دادن، با اینكه خیلی كم بود ولی قدر جرعه به جرعه شو دونستم و خوردم و از خدا خواستم خودش شفام بده. داشتیم باهم حرف میزد
۱۶.
-
تاریخ: 1397/11/1 ساعت: 2:21
این روزا هر روز خونه مادرم میرم،خواهرم اومده ایران و حسابی بهم خوش میگذره. هر روز با كارا و حرفای دختر كوچولوش انقد میخندم كه انگار هیچ غمی تودلم ندارم. چند روز پیشم مشخص شد نی نیش پسره.... خلاصه كه ج