٢۵٩.
-
تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 18:30
دو هفته ای میشه که محمدرضا فقط شیر پاستوریزه میخوره و اینطوری غذا خوردنش بهتر شده خداروشکر. غول آخر رو گذروندم و منم راحت شدم. حالا شروع کردم دارم روزه های قرضیمو میگیرم. فعلا سه روز گرفتم. مونده 82 روز دیگه!!! برنامه ریزی کردم هفته ای سه روز بگیرم تا ببینم چی میشه و خدا چی میخواد.مشهد چند روزه زلزل...
٢۶٠.
-
تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 18:30
کار مفید این روزام تمیزکاری خونه زندگیم بود. کل آشپزخونه رو شستم و تمیز کردم. از ابزارهای داخل یخچال گرفته تا داخل کابینتها و... لباسهای تابستونی و زمستونی بچه ها و خودمون رو هم جابجا کردم.مجتبی شب مهمون بود... وقتی اومد خونه، یه چای گلاب خوشمزه درست کردم و چهارنفری نشستیم کنار بخاری و خوردیم... چسب...
٢۵۴.
-
تاریخ: 1402/6/31 ساعت: 20:19
دیروز جمعه بعد از نماز صبح نخوابیدم. سوره نبا رو خوندم همراه ترجمه و تفسیرش... واقعا تکان دهنده بود. چندین سال پیش حفظ بودم این سوره رو ولی فراموش کرده بودم... انقدر خوندمش تا دوباره حفظش کردم خداروشکر. ساعت شد 6 و نیم صبح. مجتبی و بچه ها خواب بودن، مجتبی رو بیدار کردم و گفتم میخوام برم حرم مواظب بچ...
٢۵۵.
-
تاریخ: 1402/6/31 ساعت: 20:19
بچه ها دارن با سرعت بزرگ میشن، لباسایی ک چند ماه پیش تن مهدی میکردم، الان براش کوچیک شده و تن محمد رضا میکنم. لباسای تو خونگی مهدی خیلی کم شده... باید براش بخرم. البته به جاری بزرگم گفتم که اگه لباسی از پسرش داره که براش کوچیک شده، بده به مهدی توی خونه بپوشه.همیشه فکرمیکردم فقط دختربچه ها خاله بازی ...
٢۵۶.
-
تاریخ: 1402/6/31 ساعت: 20:19
ادامه مطلب رمزدار...برای خانم هاست اگه خواستین میذارم براتون.
٢۵٣.
-
تاریخ: 1402/6/14 ساعت: 18:34
سه چهار شب خونه مامانم روضه بود و هر شب غذا میدادن. دو شب اول رفتم خونه مامان، خورشت قرمه سبزی و قیمه رو من درست کردم براش. خداروشکر خوشمزه شده بود و راضی بودم از خودم. بلافاصله بعد ازینکه روضه ها تموم شد، مامان و بابا عازم کربلا شدن و طبق هر سال به مامانم گفتم برام دعا کنه منم طلبیده بشم...کربلا رف...
٢۵٢.
-
تاریخ: 1402/6/7 ساعت: 15:35
امروز بچه ها رو بردم بهداشت. محمدرضا مراقبت داشت. خداروشکر قد و وزنش خیلی خوب بود و تغییر محسوسی داشت، فکر میکنم بخاطر شربت سانستول و بستنی بوده وگرنه غذای زیادی نمیخوره بچه م... همزمان 8تا از دندوناشم دراومد و خیلی اذیت شد. مهدی تقریبا 17 کیلو بود و منم تقریبا 63. میخواست برام ازمایش چکاپ بنویسه که...
٢۵١.
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 16:02
اولای محرم بود که خواب دیدم غذای نذری درست کردم، از خواب که بیدار شدم به مجتبی گفتم خوابمو و ازش خواستم یه غذایی بپزم و نذری بدم، هم برای سلامتی بچه ها و عاقبت بخیریشون و هم برای کسب و کار خودش، مجتبی هم قبول کرد خداروشکر. استانبولی یا همون لوبیاپلو درست کردم. خورشتش رو خودم شب قبل آماده کردم و برنج...
٢۴٨.
-
تاریخ: 1402/5/8 ساعت: 15:06
مراسم خواستگاری و بله برون داداشم تموم شد و خدارو شکر همه چی عالی بود. هم پذیرایی هم لباسامون. از اون لباس ستی هم که من و خواهرم باهم دوختیم و پوشیدیم توی خواستگاری، خیلی تعریف شنیدیم و مهمونا پسندیده بودن. از آرایشگاه مون هم چند نفر آدرس پرسیدن از ما و میگفتن تمیز و مرتب بوده میکاپ و شینیونمون... خ...
٢۴٩.
-
تاریخ: 1402/5/8 ساعت: 15:06
چند روز پیش هوس قرمه سبزی کردم. چن بار ب مجتبی گفته بودم برامون سبزی آماده بخره ولی نخریده بود. منم رفتم یه کیلو سبزی قرمه سبزی خریدم و پاک کردم و شستم. بعدازظهر که خواستم دستگاه سبزی خردکن رو از توی کاببنت بردارم، دستم خورد به پارچ آبمیوه گیری که جلوی سبزی خردکن بود... و پارچ شکست... ازون روز سعی ک...
٢۵٠.
-
تاریخ: 1402/5/8 ساعت: 15:06
فرشها شسته شد، پرده ها رو شستم و نصب کردم، مبل ها رو کیسه کشیدم. تصمیم گرفتیم چون محمدرضا رو حداقل شش ماه زودتر از پوشک گرفتیم و هزینه خرید پوشک از زندگی مون کم شده، به جاش یه کناره فرش برا آشپزخونه بخریم.... و همینطورم شد. یه کناره خیلی دلبر برای آشپزخونه خریدیم و موکت رو جمع کردیم. چند جا از کمد د...
٢٣٠.
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 19:21
آزمایش تیروئید دادم و جوابش همونطور که مطمئن بودم بالا بود. قرصهامو دوباره شروع کردم و دارم میخورم. بخاطر همین کم کاری تیرویید ریزش مو داشتم که دیشب با مجتبی رفتم دکتر و بهم دارو داد... مجتبی حسابی ب خرج افتاد :| امیدوارم نتیجه خوبی بگیرم.دو دست لباس دخترونه ناز هم برای دوتا جاری هام خریدم که ان شال...
٢٣١.
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 19:21
ده ساله شدن وبلاگم مبارک :) اسفند 91 بود که اینجا رو درست کردم و تصمیم گرفتم بنویسم. اون زمان به ده سال بعدش فکر نمیکردم.اون زمان یه دانشجوی ترم اولی مجرد بودم ولی الان درسم تموم شده و مادر دو تا بچه م. الان دارم فکر میکنم که ده سال آینده چی میشه و چی نمیشه. الهی که بازم بخیر بگذره و اول از همه خدا ...
٢٢٧.
-
تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 16:56
شب قبل ازینکه مجتبی بیاد خونه غذای بچه ها رو دادم. برنج و قیمه داشتیم. مجتبی که اومد غذاشو خورد و گفت چایی بذار. طبق معمول بچه ها هم چایی خوردن با ما :| مجتبی گفت کمی تخمه بیار بخورم. براش آوردم. مهدی بغل باباش بود ک یه دفعه ای صدای مهدی دراومد و شروع کرد ب مالش چشمش. چیزی توی چشمش رفته بود. گفتیم ی...
٢٢٨.
-
تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 16:56
تقریبا دو هفته پیش بله برون خواهر شوهرم بود. خونه ی ما گرفتن چون نسبت به خونه مادرشوهرم کمی بزرگتره. مادرشوهرم چند روز قبلش بهم زنگ زد و ازم پرسید قبول میکنم که بله برون خونه ما باشه یا نه. گفتم آره چرا که نه... خونه خودتون هست... و اینطور شد که من تمام خونه رو در حد سال نو تمیز کردم. از پرده شستن گ...
٢٢٩.
-
تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 16:56
چند روز پیش با بچه ها رفتم بهداشت نزدیک خونه مون. محمدرضا مراقبت 15 ماهگی داشت. خداروشکر خانم مراقب بهداشت گفت قد و وزن و دور سر محمدرضا نرمال و خوبه. فقط گفت 4تا دندون برای این سن خیلی کمه. خودمم موندم که چرا محمدرضا فقط 4تا دندون داره تا الان. مهدی وقتی یک ساله بود 4تا داشت. کمی ترسیدم. گفت اگه دن...
٢٢۶.
-
تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 19:39
خداروشکر بعد از دقیقا یک هفته تمام علایم بچه هه رفع شد و خوب خوب شدن. منم همینطور. بالاخره بعد یه هفته دیشب بچه ها رو بردم حموم و تر و تمیز شدن عین دسته گل :) رنگ و روشون عوض شد. از حموم ک اومدیم مجتبی چای دم کرده بود. با بچه ها خوردیم و چسبید :) بعدشم زدیم شبکه ی رادیو آوا، کمی با بچه ها رقصیدم :) ...
٢٢٣.
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 11:07
دیشب مامانم و خواهرم خونه ما دعوت بودن. فک میکردم مامان از صبح بیاد خونه مون و توی پختن غذا کمکم کنه یا لااقل بچه ها رو بگیره ولی براش مهمون اومد و نتونست صبح بیاد... شب با بابام اومد:| خواهرمم ساعتای 4بعدازظهر با بچه هاش اومد. تا اون موقع خداروشکر همه غذاها رو پخته بودم و بیشتر کارامو انجام داده بو...
٢٢۴.
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 11:07
جمعه هفته گذشته مجتبی گفت احساس میکنم ویروس گرفتم ولی خفیفه. و اینطوری شد ک اول خودش، بعد مهدی و بعد محمدرضا مریض شدن. دو شبانه روزه ک بچه ها تب بالا دارن. عطسه و ابریزش بینی. بیحالی و بی رمقی. دو دلیم که بچه ها رو ببریم دکتر یا صبر کنیم ببینیم تبشون قطع میشه یا نه. اگه همینطور بیحال باشن احتمالا فر...
٢٢۵.
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 11:07
وقتایی ک بچه ها مریضن خیلی دیر و سخت میگذره. ولی این بار خودمم مریض شدم و سختیش چند برابر شد. شش روزه ک بچه ها مریضن. سرما خوردن، ابریزش بینی، سرفه و عطسه دارن. شدیدا کم اشتها شدن و جدای از سرماخوردگی که تا همین الان تب میکنن گاهی، اسهال و استفراغم دارن. دیروز 8تا شلوار کثیف از مهدی شستم. باز خوبه م...