١١۴.

خرید بک لینک

چند روز بود توی خونه بودم و قرآن میخوندم. خیلی استرس گرفته بودم، به خاطر نزدیکی زایمان و وجود کرونا. امروز مجتبی به زور منو برد خونه مامانم و گفت حال و هوات عوض میشه، تنها باشی همش فکر و خیال میکنی. منم از فرصت استفاده کردم و کابینت های آشپزخونه مامان رو بهم زدم و باهاش مرتب کردم داخل کابینت ها رو. خیلی خوب شد. شب هم مامانم مهمون داشت که باهاش کمک کردم و غذای شب رو درست کردیم. بعدم مجتبی اومد دنبالم و اومدیم خونه مون. مجتبی هوس قیمه پلو کرده بود، با اینکه خیلی کمردرد شده بودم ولی براش درست کردم و با هم خوردیم:) خوشمزه هم شده بود و مجتبی دو بشقاب غذا خورد!!

این روزا هم وزنم زیاد شده و هم زیادی ورم کردم. هیچ وقت فکر نمیکردم تا 20 کیلو وزن اضافه کنم ولی الان شده :| کار کردن برام سخت شده. خدا به خیر بگذرونه... خیلی میترسم.

با اینکه دختر شجاعیم ولی وقتی فکر میکنم دو سه هفته دیگه چه دردی به سرم میاد میترسم و با خودم میگم اون روز نیاد، ولی بعدش وقتی به این فکر میکنم که بالاخره میتونم بچه مو ببینم و ببوسم و بغلش کنم میگم اون روز زودتر برسه :)) امیدوارم به خیر بگذره...

»» دعا میکنم هرکی در آرزوی فرزند هست، خدا بهش صحيح و سالم با دل خوش عطا کنه.

»» دور نهم قرآنمو شروع کردم. باید زودتر تمومش کنم تا خیالم راحت بشه. برام دعا کنین... کسی از آینده ش خبر نداره.

۱۹....

ما را در سایت ۱۹. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 103 تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 15:38

صفحه بندی