٣١٠.
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 14:17
با اینکه خوابم زیاد شده ولی خداروشکر هنوزم صبحا زود بیدار میشم...زود که بیدار بشیم به همه کارامون میرسیم.خیلی وقته برنج و خورشت ناهارمون آماده ست، سالاد و دوغ آماده ست، شربت خنکم برای بابای بچه ها درست کردم گذاشتم یخچال. نماز و زیارت عاشورا هم خوندم. قبل از اومدن بابای بچه ها میتونم کمی قرآن هم بخون...
٣١١.
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 14:17
رکعت سوم نماز ظهر بودم که صدای شکستن چیزی رو شنیدم، اومدم توی پذیرایی دیدم گلدون رو بچه ها شکستن:| گلدون شکسته رو جمع کردم و با ناراحتی گفتم فقط همین گلدون توی خونه مون نو بود که اونم شکستین، اگه بابا بفهمه ناراحت میشه ازتون. رفتم نمازمو بخونم... اول پسر بزرگه اومد و سر نماز دستمو گرفت بوسید و گفت م...
٢٩۴.
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 11:56
میخواستم بچه ها رو بخوابونم، اول کوچیکه خوابید، خواستم پسر بزرگه رو بخوابونم، صورت به صورت شدیم... بهش لبخند زدم و گفتم خیلی دوستت دارم، در جوابم گفت من بیشتر دوستت دارم مامان :) انگار دنیا رو بهم دادن با این حرفش... یا شب قدر که توی خونه بودیم و قرآن به سر گرفتیم، خیلی گریه کردم، بیدار بود و میدید ...
٢٩۶.
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 11:56
مریم ِ همیشه قوی، کاش بتونه تحمل کنه...
٢٩٠.
-
تاریخ: 1402/12/7 ساعت: 17:11
اواسط بهمن تولد بابای بچه ها بود. کیک کاکائویی خامه ای درست کردم که انصافا خوشمزه شده بود. غذا هم بابای بچه ها سر راهش نون ساندویچی خرید و ساندویچ مرغ و قارچ درست کردم.خداروشکر تونستم هفت روز دیگه از روزه های قرضی مو بگیرم، هشت روز دیگه هم دوست دارم قبل از شروع ماه رمضون بگیرم، تا بشه سی روز که روزه...
٢٩١.
-
تاریخ: 1402/12/7 ساعت: 17:11
چندسال پیش شب نیمه شعبان نذر کردم اگه تا سال بعدش مادر شده باشم، توی همچین شبی شیرینی بخرم بدم. خدا صدامو شنید و سال بعدش دقیقا توی همچین شبی توی بیمارستان بودم و پسر اولم به دنیا اومد:) امشب من و بچهها با کمک هم کیک درست کردیم، بردیم به همسایه هامون دادیم و خوشحال شدن... الهی به این شب عزیز، خدا هی...
٢٨٩.
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 17:26
کادو روز مرد چیزی به ذهنم نرسید برای بابای بچه ها بخرم چون همه چی داره... به فکرم رسید که چون خیلی شکمویه، غذای خوب بپزم و اینطوری تحویلش بگیرم:) سوپ، فرنی و ژله، برنج و خورشت، سالاد و یه کیک ساده درست کردم.خونه ها تمیز و مرتبه... من و بچه ها هم لباس خوشکل پوشیدیم و به خودمون رسیدیم :)میدونم که مرد ...
٢٨٨.
-
تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 16:37
اسفند 91 بود که بعد یه مدت طولانی برگشتم ایران، حال روحیم خوب نبود و هیچ دوستی نداشتم... اینطور شد که اینجا رو ساختمو شد رفیق تنهایی هام.... کم کم از اردواجم نوشتم... حس و حال خراب اون روزام...توی آزمون بورسیه دانشگاه قبول شدم و چند ماه بعدش دانشگاهم شروع شد... دوران پر فراز و نشیب دانشگاه رو نوشتم....
٢٨۴.
-
تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 20:55
صبح بود و طبق معمول بعد از دادنِ صبحانه بچه ها و جمع و جور سطحی خونه، رفتم سراغ کلاس مجازیم که دو سه جلسه عقب افتاده بودم... دیدم محمدرضا صندلی گذاشت جای دراور و رفت بالا... و چندتا از لوازم آرایشی مو برداشت... متوجه شدم و ازش گرفتم. باز دوباره رفت روی صندلی و کرم مرطوب کننده رو برداشت... گفتم بیا ص...
٢٨۵.
-
تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 20:55
صبح زود، بسته ی پستی م رسید و من با دیدن کرم مرطوب کننده، فوم شستشوی صورت و اسکرابم بسی خوشحال شدم و بلافاصله ازشون استفاده کردم.در ادامه تصمیم دیروزم، بعد از خوردن صبحانه، شروع کردم ب تمیزکاری داخل کابینت ها، در حد خونه تکونی سال نو! ... تا همین آخر شب داخل کابینت ها اساسی تمیز شد و تا تونستم از وا...
٢٨۶.
-
تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 20:55
صبح زود بیدار شدم و توی این هوای سرد با اتوبوس رفتم تا آزمایشگاه... آزمایش تیرویید دادم... جوابشو دیدم خداروشکر نرمال بود.اومدم خونه و بعدِ صبحانه بقیه کارای خونه رو انجام دادم و بالاخره بعد چند روز تموم شد... فقط مونده تمیز کردن خط خطی هایی که بچه ها روی در ِ اتاق خوابا کشیدن:) که باشه برای فردا، ا...
٢٨١.
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 12:58
ای کسی که منزلت دیگران در برابر عظمت و مقامت ناچیزه... ما رو بیشتر از قبل نزد خودت گرامی بدار.ای کسی که گنجینه های رحمتت همیشه جاودانه ست... ما رو از فضل و رحمتت بهره مند ساز.الهی! بی نیازان به فضل و نیروی تو بی نیازند و بخشندگان فقط از بخشش ها و نعمتهای تو می بخشند... پس الهی به ما نیز عطا کن... و ...
٢٨٢.
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 12:58
امروز روزه داشتم... بچه ها صبح زود بیدار شدن و مشغول بازی شدن...غذای ظهر بچه ها رو زود آماده کردم و سیرشون کردم. به این امید که زودتر بخوابن و منم بتونم قبل افطار یه چرت بزنم... از روشهای تهدید و تشویق و هر روش دیگه ای استفاده کردم برای خوابوندنشون ولی اثر گذار نبود و بچه ها حسابی انرژی داشتن، منم ب...
٢٨٣.
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 12:58
طبع من و پدر بچه ها کاملا متفاوته... من به شدت گرمایی م و مجتبی به شدت سرمایی... من همیشه درجه بخاری رو کم یا خاموش میکنم، مجتبی میذاره روی آخرین درجه :) من حتی توی زمستون از پتوهای مسافرتی نازک استفاده میکنم، مجتبی از پتوهای دونفره ضخیم! با این همه، من همیشه دست و پام گرمه رو به داغ هست و مجتبی همی...
٢٧۵.
-
تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 18:57
بعد ازینکه مهدی مریض شد، فرداش محمدرضا هم مریض شد البته با علائم شدیدتر... اینطور شد که محمدرضا رو بردیم دکتر و دوباره بهش آنتی بیوتیک داد! خداروشکر هر دو تقریبا خوب شدن ولی هنوز کمی سرفه میکنن...از اواسط مهر تا الان، بچه ها بیشترشو مریض بودن، راستش از بس بچه ها مریض شدن برام عادی شده... ولی میگم خد...
٢٧۶.
-
تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 18:57
برای من یکی صبح جمعه با روزهای دیگه هیچ فرقی نمیکنه... بعضی ها تا ساعت ده یازده صبح خوابن، و شاید جمعه ها دیرترم بیدار میشن، ولی توی خونه ی ما اینجوریه که هر روز ساعت 8 نهایتا 8 و نیم مهدی از خواب بیدار میشه و با جملاتی مثل: مامان خواب بسه، ببین صبح شده، گشنمه، چایی میخوام، مامان خیلی دوستت دارم، ما...
٢٧٧.
-
تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 18:57
دیشب موقع خواب، مجتبی حرفش گرفته بود... از سختی کار و درآمد و زحمتی که میکشه حرف میزد. گفت نمیدونم شایدم از بی عرضگی منه که هنوز نتونستم ماشینمو عوض کنم یا شما رو حداقل یه مسافرت ببرم. بهش گفتم من از زندگیم راضیم، هیچ وقتم حسرت زندگی اونایی ک با ماشینای مدل بالا مدام در سفرن، نمیخورم. مجتبی گفت آخه ...
٢۶١.
-
تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 16:29
خونه در تمیزترین حالت ممکن به سر میبره...غذا برنج و قرمه سبزی گذاشتم که بوش رفته طبقه های دیگه :) نمازمو خوندم... ختم زیارت عاشورا رو هم از امروز شروع کردم. خودم و بچه ها هم تمیز و مرتبیم و منتظریم مجتبی بیاد خونه :)»» از امروز دوره چله مادری شروع شد. طبق برنامه صفحات مشخص شده رو مطالعه کردم و آزمون...
٢۶٢.
-
تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 16:29
شده یه وقتا موقع شام خانوادگی تصمیم بگیرین تلویزیونو خاموش کنین بعدش بگین به به چه سکوتی کاش زودتر خاموشش میکردم! حضور بعضی چیزا توی زندگیمونم همینه، بهشون عادت داریم. فقط با حذف شدنشونه که متوجه آرامش بعدش میشیم! خوشبختی همیشه به دست آوردن نیست، گاهی وقتا باید از دست بدی!»» امروز با بچه ها یه سر رف...
٢۵٨.
-
تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 18:30
دوستای گلم همونطور که قبلا گفتم کانال خوبی در مورد تربیت کودک توی ایتا دیدم و عضو شدم. این کانال جدیدا در حال برگزاری پنجمین دوره "چله مادری" برای تبیین تقدس جایگاه مادری هست که کاملا رایگانه و توی چهل روز چهار تا کتاب رو مرور میکنه و صوت میذاره و فقط قیمت کتاب هست که هزینه داره که اونم 30 درصد تخفی...