۱۹.

خرید بک لینک

یکی از همسایه ها بعدازظهرها روضه داره... هر روز با بچه ها میریم خونه ش... همسایه های دیگه رم میبینم. دو روز پیش بچه ی همسایه بالایی دنیا اومد، قراره هفته دیگه بریم دیدنش. بچه ی همسایه پایینی هم، ده روز دیگه دنیا میاد بسلامتی... دوتاشون پسرن:) ذوق دارم ببینمشون. کادوهاشونو کنار گذاشتم که هر وقت رفتم دیدنشون آماده باشه. از روزی که هوا گرم شده بچه ها توی خونه، همون شلوارکایی که من براشون دوختم میپوشن، خیلی خنک و آزاده. ۱۹....

ما را در سایت ۱۹. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 16:36

دیروز صبح زود که بابای بچه ها میخواست بره مغازه، من و بچه ها هم آماده شدیم ما رو برسونه خونه مامانم. بعد ازین که صبحانه رو خونه مامان خوردیم، رفتیم یه شومیز مشکی محرمی و یه مانتو تابستونی خنک برای مامانم خریدیم، اومدیم خونه. چندتا کار تعمیرات لباس داشت، براش انجام دادم، شلوار بیرونی و روسری هاشو اتو زدم گذاشتم سرجاش، لباس مشکی هاشو انداختم لباسشویی بشوره، صورتشو اصلاح کردم، هویجای توی یخچال رو خورد کردم، شستم، گذاشتم فریزر، باهمدیگه غذای شب رو آماده کردیم، میوه خوردیم، بعد شام هم ظرفا رو شستم و آشپزخونه رو تمیز و مرتب تحویل مامان دادم.. کاش نزدیکش بودم بیشتر ازین میرفتم خونه ش کمکش میکردم...آخر شب که اومدیم خونه مون واقعا خسته بودم و کمرم درد میکرد، به پسر اولی گفتم مامان من خیلی خسته م نمیتونم مسواک بزنم،بریم بخوابیم. امشبو مسواک نزن دیگه.... با یه حالت مظلومانه ای بهم گفت: مامان مسواک بزن بخدا زود تموم میشه، زود ِ زود :) توی دلم خیلی خوشحال شدم که توی هر شرایطی مسواک زدن رو فراموش نمیکنه. بهش گفتم پس بدو صندلیتو بیار که مسواکتو بزنم :))»» امروزم کلی کار ِ خونه دارم که باید انجام بشه، توی همین هفته میخوام زنگ بزنم مادرشوهرم بیاد خونه مون برای ناهار و شام... امیدوارم بیاد، خوشحال میشم. ۱۹....ادامه مطلب

ما را در سایت ۱۹. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:17

با اینکه خوابم زیاد شده ولی خداروشکر هنوزم صبحا زود بیدار میشم...زود که بیدار بشیم به همه کارامون میرسیم.خیلی وقته برنج و خورشت ناهارمون آماده ست، سالاد و دوغ آماده ست، شربت خنکم برای بابای بچه ها درست کردم گذاشتم یخچال. نماز و زیارت عاشورا هم خوندم. قبل از اومدن بابای بچه ها میتونم کمی قرآن هم بخونم. خداروشکر پنج جز دیگه بخونم تمومه :) همه کارای خونه رو چند روز پیش انجام دادم و کاملا تمیز تمیز شده همه جا.ولی مادر شوهرم گفت نمیاد و رفته دکتر، گفت بهتر بشه میاد.»» پسر دومی معتقده همونطور که بارون میباره، آفتاب هم میباره،تازه باد هم میباره :) بعضی وقتا از حرفاش خنده م میگیره. چند روز پیش هم به آسمون اشاره میکرد و با تعجب میگفت : مامان کف، چه همه کف! :) فهمیدم ابرای آسمون رو میگه کف :))»» خدایا دعای کسی رو که از همه جا ناامید شده، اجابت کن. ۱۹....ادامه مطلب

ما را در سایت ۱۹. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:17

رکعت سوم نماز ظهر بودم که صدای شکستن چیزی رو شنیدم، اومدم توی پذیرایی دیدم گلدون رو بچه ها شکستن:| گلدون شکسته رو جمع کردم و با ناراحتی گفتم فقط همین گلدون توی خونه مون نو بود که اونم شکستین، اگه بابا بفهمه ناراحت میشه ازتون. رفتم نمازمو بخونم... اول پسر بزرگه اومد و سر نماز دستمو گرفت بوسید و گفت معذرت میخوام مامان... بعد چند ثانیه دیدم دست پسر کوچیکه رو گرفته و میگه دست مامانو بوس کن:|منم سر نماز بودم :) گفتم خب فهمیدن ک اشتباه کردن،اشکال نداره فدای سرشون، اینم روی تموم اون وسایل شکسته و نداشته ی خونه مون. ولی بابای بچه ها که دید خیلی ناراحت شد که فلان تومن قیمتشه.کمی هم اعصاب خردی کرد ولی به بچه ها گفتم ساکت باشین تا عصبانیت بابا کم بشه... تازه دستشون رو به شیشه شکسته ها زده بودن و دستشون خونی شده بود وقتی من خوابیده بودم:| خلاصه خیلی آتیش سوزوندن مثل هر روز. شب بعد شام، ظرفا رو شستم و داشتم مسواک پسر اولی رو میزدم که کوچیکه تا رسید به دستشویی، جیشش اومد و شلوارش خیس شد. کمی احساس خستگی کردم، توو دلم گفتم خدایا دیگه نمیکشم خودت صبرم بده... لباساشو عوض کردم و مسواکشو زدم، توالتو شستم. لباساشم باید فردا بشورم... با دست!خدا شاهده بیشتر از یک ساعته منتظرم بچه ها بخوابن تا منم بخوابم، همه جا تاریک بود بازم بازی میکردن، هی گفتم بخوابین! ولی وقتی رفتن توی اتاقشون و لامپو روشن کردن و کیفاشونو برداشتن و گفتن میخوایم بریم مدرسه مون!! فهمیدم فایده نداره و باید صبر کنم خسته بشن تا بخوابن.. »» و مادری که خیلی خوابش میاد... ۱۹....ادامه مطلب

ما را در سایت ۱۹. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:17

میخواستم بچه ها رو بخوابونم، اول کوچیکه خوابید، خواستم پسر بزرگه رو بخوابونم، صورت به صورت شدیم... بهش لبخند زدم و گفتم خیلی دوستت دارم، در جوابم گفت من بیشتر دوستت دارم مامان :) انگار دنیا رو بهم دادن با این حرفش... یا شب قدر که توی خونه بودیم و قرآن به سر گرفتیم، خیلی گریه کردم، بیدار بود و میدید اشکامو، دیدم یه لیوان آب آورد و آروم بهم گفت : وقتی مامانا گریه میکنن بعدش باید آب بخورن مگه نه؟! گفتم آره قربونت بشم. ممنون تشنه م شده بود...مهدی پسر خوب و آروم و فهمیده ای بوده برامون... خداروشکر که دارمش... خداروشکر که هست، اگه نبود حتما دنیا بدون رنگ بود برام. توی همین سن کم، حمایت هاشو نسبت به خودم و داداش کوچیکش حس میکنم...گاهی فکر میکنم پدر و مادر خوبی نبودیم براش که تا حالا هیچ عکس آتلیه ای نداره، ماشین شارژی نداره، تبلت نداره، مثل بقیه بچه ها هر روز پارک نمیره، برای تولدش کیکا و کادوهای آنچنانی نداشته و... ولی خدا میدونه که چقدرر دوستش دارم و همه تلاشم رو کردم که این دوست داشتنم رو بهش نشون بدم، هم کلامی هم رفتاری...»» پسرم امروز 4 ساله شد و من چقدر خوشبختم که مادرشم. یه کیک براش پختم، فردا خامه کشی شو انجام میدم تا شبش باهم بخوریم:) ۱۹....ادامه مطلب

ما را در سایت ۱۹. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:56

صفحه بندی