خرید بک لینک

درباره سایت

۱۹.

امکانات وب

یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣۶٣. اولین روز ماه رمضون امسالم گذشت... موقع افطار کمی اذیت شدم چون پسر کوچیکه میخواد به هرچیزی که سر ِ سفره ست دست بزنه... مونده بودم کدومو ازش بگیرم و چیکار کنم! :(امروز ظهر با بچه ها نماز ظهر و عصر خوندیم... پسر کوچیکه هم همش مُهر یا جانماز داداشاشو چنگ میزد... با اینکه یه مُهر کوچولو بهش داده بودیم ولی بازم اذیت میکرد و یکی دو جا سر ِ نماز داشت خنده م ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 14:00

یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣۶۴. چند روزه میخوام بیام و بنویسم ولی نمیشد و کار پیش میومد.... الان همه خوابن و من اومدم که بنویسم:)یادتونه پست قبلی نوشتم که از کارام عکس گرفتم و برای یه بنده خدایی فرستادم تا ببینم ازم میخره یا نه... اصلا باورم نمیشد که روز بعدش بهم بگه هرچی داری میخرم، خودت حساب کن و شماره کارتت رو بفرست تا واریز کنم:)!! انگار خدا زحمتامو دیده و به وقتش، جوری که اصلا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 14:00

یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣۶۵. حال زندگی مون خوبه خداروشکر ... ولی بازم ذهنم آشفته ست.... بیخوابی هام با اینکه کارم خیلی زیادتر شده و حسابی خسته میشم، کم نشده که هیچ بیشترم شده... تقریبا بیست صفحه قرآن خوندم، دیدم بازم خوابم نمیبره پاشدم توالت رو شستم، آینه و شیشه های خونه رو دستمال کشیدم تمیز شد... هنوز خیلی کار مونده که باید انجام بدم... خواب دارم ولی خوابم نمیبره :|این مدت هرجورادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 14:00

یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣۶۶. امروز بعد از چند وقت رفتم اینستا... متوجه شدم دوستم که قرار بود بره استرالیا رفته...مقطع دکترا بورس شده بود. کمی دلگیر شدم که دیگه نمیینمش.. ولی وقتی پستش رو خوندم فهمیدم که هنوزم با اراده و استواره... دلم آروم شد، خدا بهش کمک کنه بتونه تنهایی و دوری از خانواده شو به خاطر رسیدن به هدفهاش تحمل کنه و برآیند بخش باشه... امیدوارم خدا یه همسر خوب بهش بده کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 14:00

یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ۳۶٧. یه پارچه کرپ مشکی داشتم که برای خودم نمیشد چیزی دوخت، تصمیم گرفتم یه کت شلوار مشکی محرمی برای یه دختر سه چهار ساله بدوزم، از روی یه مدل مزونی که توی روبیکا دیده بودم دوختم، گفتم شاید خدا کمکم کرد و تونستم بفروش‌رسانیمش. یه روز همسایه طبقه بالا با دختر و پسرش اومد خونه مون و کت شلوارو خیلی پسندید و برای دخترش برداشت، خیلی از تمیزی دوختم تعریف و احساس رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 14:00

یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣۶٩. وقتی دانشگاه میرفتم، تجربه یه چیزی رو بهم ثابت کرد، لااقل در مورد خودم... ترمایی که واحد زیاد برمی‌داشتم معدلم به طور چشمگیری بیشتر میشد، نمره های بیست بیشتری میگزفتم، پروژه های جامعتری تحویل میدادم.... چرا؟ چون حواسم جمع تر بود، چون مجبور بودم برنامه ریزی فشرده تری داشته باشم و از وقتم نهایت استفاده رو ببرم.حس میکنم الانم همینطوره.... از دور همسایه وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 14:00

یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣٧٠. برقامون رفته و من اومدم کمی در مورد پسر کوچیکه بنویسم تا یادم بمونه...واکسن یک و نیم سالگی شو یکی دو هفته پیش زدم و خیلی اذیت بود ولی خداروشکر بعد چند روز خوب شد...قد و وزنش هم خوب بود، اینبار برای قدش جایی وایستاد که آدم بزرگا وایمیستن برای اندازه گیری قدشون... قربونش برم:)کلمه های زیادی میگه : مامان، بابا، دادا، ایران، علی، برو، بریم، بریز،بده، آب، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 14:00

یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣٧١. تقریبا دو هفته ست مادر و پدرم رفتن کربلا و ان شالله روز بعد پس زمان آینده میرسن خونه شون. امیدوارم به سلامتی برسن.منم که مثل هرسال جامانده م، امسال مادرم گفت بچه هاتو نگه میدارم، تو برو کربلا ولی بابای بچه ها مثل هرسال مانع میشه و اجازه نمیده. یه پارچه مشکی ِخنک به مامانم هدیه داده بودن، داد به من، منم توی دو روز براش یه شومیز ساده و گشاد دوختم که تویادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 14:00

یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣٧٢. در زمان حاضر بعد از چند وقت فرصت پیدا کردم بیام اینجا و بنویسم :)بین هقته یکی دو روز جامع کارای خونه رو انجام دادم و تمیزکاری کردم. پارچه تخفیف خورده بود یه جایی، رنگ کرم مانتو نداشتم، خلاصه یک متر و 60 سانت از یه پارچه کرمی رنگ خریداریم و خودم برش زدمو دوختم، شد یه کفتان خیلی قشنگ و خنک که توی بازار، حتما نزدیک 2میلیون بهاشه ولی من با پارچه و سردوز وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 14:00

یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣٧٣. روز جمعه بود که تصمیم گرفتم پسر کوچیکه رو از شیر بگیرم. میدونستم که از شیر گرفتنش خیلی خیلی سخته چون واقعا وابسته ست بهم. یه بسم الله گفتم و شروع کار کردم. همیشه وقتی شیر میخواست یکی از اسباب بازی های کوچیک که توی دستش جا میشد برمیداشت و میومد پیشم، با یه حالت مظلومانه ای سرشو کج میکرد، چشماشو جوری میکرد که دلم غش میکرد براش... میفهمیدم که بازم شیر میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 14:00

٣۶١.کیک هم درست کردم ولی دوستم زودتر از ساعتی که گفته بود، اومد و 10 دقیقه از زمان پخت کیک مونده بود، عجله داشت و رفت، خلاصه نشد ازش پذیرایی کنم.اول که اومد بچه هام بهش سلام کردن، انقد خوشش اومد که هر سه شونو روی مبل نشوند و ازشون عکس گرفت. آخر که رفت گفت هر سه تاشون خیلی خیلی خوشکلن ماشالله. همون لحظه توی دلم گفتم تو نمیدونی عوض این سه تا دسته گل که خدا بهم داده، چه چیزای دیگه ای رو ازم گرفته...جزئیات بیشتر درباره ٣۶١.اومد، خیلی، گرفت، چیزای، کردم»» خدا همه چیزای خوب رو به یه نفر نمیده.... این ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 17:45

٣۶٢.پسر بزرگه هم بوسم میکنه و خیلی اهل ابراز علاقه زبانی هست، ماشالله خوش زبونه... بعضی وقتا خوابم، میاد بوسم میکنه... یا غذا که درست میکنم و خوشمزه ست، دستمو میبوسه... ولی بوسای پسر کوچیکه یه چیز دیگست... نمیدونم چرا! بیشتر...چند شب پیش خونه مامانم مهمون داشتن، مهمونا عاشق پسر کوچیکه شده بودن، میخواست باهاشون بره خونه شون :) بغل همه میرفت... از دیروز صبح بچه م تب کرده:( خیلی دوستش دارم... امیدوارم زودتر خوب بشه.جزئیات بیشتر درباره ٣۶٢.بوسم، خیلی، میکنه، کوچیکه، خونه»» همون چندشب پیش انقد ذهنم مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 17:45

٣۶٣.امروز ظهر با بچه ها نماز ظهر و عصر خوندیم... پسر کوچیکه هم همش مُهر یا جانماز داداشاشو چنگ میزد... با اینکه یه مُهر کوچولو بهش داده بودیم ولی بازم اذیت میکرد و یکی دو جا سر ِ نماز داشت خنده م میگرفت از کاراش که خودمو کنت...بعد از صبحانه دادن به بچه ها، رفتم سراغ عکاسی، چه عکسهای خوبی گرفتم از کارام... با لایتروم ادیت کردم هر عکسو و فرستادم برای طرف، که ایشالا بپسنده و بخره. یک ساعت مونده به اذان دست به کار شدم و سوپ درست کردم... کمی هم بادمجون.چند دقیقه قبل از اذان همه کارامو کرده بودم و سر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 17:45

٣۶۴.یادتونه پست قبلی نوشتم که از کارام عکس گرفتم و برای یه بنده خدایی فرستادم تا ببینم ازم میخره یا نه... اصلا باورم نمیشد که فرداش بهم بگه هرچی داری میخرم، خودت حساب کن و شماره کارتت رو بفرست تا واریز کنم:)!! انگار خدا زحمت...چند شب قبل بعد از افطار رفتیم حرم امام رضا جان، برای همه و خانمی که گفته بودن دعا کردم... ان شاء الله ک حاجت روا باشین همه.جزئیات بیشتر درباره ٣۶۴.دارم، کردم، زندگی، ندارم، اصلااز موقعی که اینترنت ها برای چندین روز قطع بود، تصمیم گرفتم فیلمای آموزشی که تا اون موقع توی گوشیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 17:45

٣۶۵.این مدت هرجور بود گذشت ولی تونستم یکی از هدفامو تیک بزنم... با پولی که توی یک سال کار کردم تونستم یه مدال طلای خیلی کوچیک بخرم، البته که بازم همه پولشو نداشتم و پدرم مابقی شو داد ولی تصمیم دارم کار کنم خورد خورد پولشو پس...بچه ها هم خوبن، ولی به شدت شیطون شدن، از روزی که اینترنت قطع شد و دیگه نتونستن با گوشی بازی کنن، از روزی که فیلمهای سیو شده توی فلش براشون تکراری شد، رو آوردن به باهم بازی کردن... از صبح زود بیدارن، ظهر هم نمیخوابن، شبم 11و نیم میخوابن.... مدام در حال دویدن و بازی و خرابکاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 17:45

صفحه بندی