٣۶٣
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 14:00
یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣۶٣. اولین روز ماه رمضون امسالم گذشت... موقع افطار کمی اذیت شدم چون پسر کوچیکه میخواد به هرچیزی که سر ِ سفره ست دست بزنه... مونده بودم کدومو ازش بگیرم و چیکار کنم! :(امروز ظهر با ...
٣۶۴
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 14:00
یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣۶۴. چند روزه میخوام بیام و بنویسم ولی نمیشد و کار پیش میومد.... الان همه خوابن و من اومدم که بنویسم:)یادتونه پست قبلی نوشتم که از کارام عکس گرفتم و برای یه بنده خدایی فرستادم تا ...
٣۶۵
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 14:00
یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣۶۵. حال زندگی مون خوبه خداروشکر ... ولی بازم ذهنم آشفته ست.... بیخوابی هام با اینکه کارم خیلی زیادتر شده و حسابی خسته میشم، کم نشده که هیچ بیشترم شده... تقریبا بیست صفحه قرآن خون...
٣۶۶
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 14:00
یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣۶۶. امروز بعد از چند وقت رفتم اینستا... متوجه شدم دوستم که قرار بود بره استرالیا رفته...مقطع دکترا بورس شده بود. کمی دلگیر شدم که دیگه نمیینمش.. ولی وقتی پستش رو خوندم فهمیدم که ...
۳۶٧
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 14:00
یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ۳۶٧. یه پارچه کرپ مشکی داشتم که برای خودم نمیشد چیزی دوخت، تصمیم گرفتم یه کت شلوار مشکی محرمی برای یه دختر سه چهار ساله بدوزم، از روی یه مدل مزونی که توی روبیکا دیده بودم دوختم، گ...
٣۶٩
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 14:00
یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣۶٩. وقتی دانشگاه میرفتم، تجربه یه چیزی رو بهم ثابت کرد، لااقل در مورد خودم... ترمایی که واحد زیاد برمیداشتم معدلم به طور چشمگیری بیشتر میشد، نمره های بیست بیشتری میگزفتم، پروژه ...
٣٧٠
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 14:00
یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣٧٠. برقامون رفته و من اومدم کمی در مورد پسر کوچیکه بنویسم تا یادم بمونه...واکسن یک و نیم سالگی شو یکی دو هفته پیش زدم و خیلی اذیت بود ولی خداروشکر بعد چند روز خوب شد...قد و وزنش ...
٣٧١
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 14:00
یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣٧١. تقریبا دو هفته ست مادر و پدرم رفتن کربلا و ان شالله روز بعد پس زمان آینده میرسن خونه شون. امیدوارم به سلامتی برسن.منم که مثل هرسال جامانده م، امسال مادرم گفت بچه هاتو نگه مید...
٣٧٢
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 14:00
یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣٧٢. در زمان حاضر بعد از چند وقت فرصت پیدا کردم بیام اینجا و بنویسم :)بین هقته یکی دو روز جامع کارای خونه رو انجام دادم و تمیزکاری کردم. پارچه تخفیف خورده بود یه جایی، رنگ کرم مان...
٣٧٣
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 14:00
یه مامان و سه نصفی :) و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمع الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین ٣٧٣. روز جمعه بود که تصمیم گرفتم پسر کوچیکه رو از شیر بگیرم. میدونستم که از شیر گرفتنش خیلی خیلی سخته چون واقعا وابسته ست بهم. یه بسم الله گفتم و شروع کار کردم. همیشه وقتی شیر میخ...
٣۶١.
-
تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 17:45
٣۶١.کیک هم درست کردم ولی دوستم زودتر از ساعتی که گفته بود، اومد و 10 دقیقه از زمان پخت کیک مونده بود، عجله داشت و رفت، خلاصه نشد ازش پذیرایی کنم.اول که اومد بچه هام بهش سلام کردن، انقد خوشش اومد که هر سه شونو روی مبل نشوند و ازشون عکس گرفت. آخر که رفت گفت هر سه تاشون خیلی خیلی خوشکلن ماشالله. همون ل...
٣۶٢.
-
تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 17:45
٣۶٢.پسر بزرگه هم بوسم میکنه و خیلی اهل ابراز علاقه زبانی هست، ماشالله خوش زبونه... بعضی وقتا خوابم، میاد بوسم میکنه... یا غذا که درست میکنم و خوشمزه ست، دستمو میبوسه... ولی بوسای پسر کوچیکه یه چیز دیگست... نمیدونم چرا! بیشتر...چند شب پیش خونه مامانم مهمون داشتن، مهمونا عاشق پسر کوچیکه شده بودن، میخو...
٣۶٣.
-
تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 17:45
٣۶٣.امروز ظهر با بچه ها نماز ظهر و عصر خوندیم... پسر کوچیکه هم همش مُهر یا جانماز داداشاشو چنگ میزد... با اینکه یه مُهر کوچولو بهش داده بودیم ولی بازم اذیت میکرد و یکی دو جا سر ِ نماز داشت خنده م میگرفت از کاراش که خودمو کنت...بعد از صبحانه دادن به بچه ها، رفتم سراغ عکاسی، چه عکسهای خوبی گرفتم از کا...
٣۶۴.
-
تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 17:45
٣۶۴.یادتونه پست قبلی نوشتم که از کارام عکس گرفتم و برای یه بنده خدایی فرستادم تا ببینم ازم میخره یا نه... اصلا باورم نمیشد که فرداش بهم بگه هرچی داری میخرم، خودت حساب کن و شماره کارتت رو بفرست تا واریز کنم:)!! انگار خدا زحمت...چند شب قبل بعد از افطار رفتیم حرم امام رضا جان، برای همه و خانمی که گفته ...
٣۶۵.
-
تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 17:45
٣۶۵.این مدت هرجور بود گذشت ولی تونستم یکی از هدفامو تیک بزنم... با پولی که توی یک سال کار کردم تونستم یه مدال طلای خیلی کوچیک بخرم، البته که بازم همه پولشو نداشتم و پدرم مابقی شو داد ولی تصمیم دارم کار کنم خورد خورد پولشو پس...بچه ها هم خوبن، ولی به شدت شیطون شدن، از روزی که اینترنت قطع شد و دیگه نت...
۳۶٧.
-
تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 17:45
۳۶٧.بعد از اون خواهرم یه پارچه ابروبادی داد و برای دختر9ساله ش، یه بلوز شلوار یقه ب ب نواردوزی شده و آستین عروسکی با بلیطی یقه دکمه خور دوختم که خیلی قشنگ شده بود و حتی شوهرخواهرم ازم تشکر کرد که چقدر عالی دوختی. فامیلشم فکر...تا اینکه مامان گفت فلان روز روضه زنونه داره و ما به فکر لباس شدیم:) باز ب...
٣۶٩.
-
تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 17:45
٣۶٩.حس میکنم الانم همینطوره.... از دور همسایه و فامیل منو میبینن ابراز دلسوزی میکنن برام... که خیلی کار میکنی با سه تا بچه... اونم پسرایی که اصلا بین روز نمیخوابن و مدام سروصدا دارن و دعوا... ولی من راضیم... از خودم راضیم......خداروشکر تونستم یه مقدار از قرضمو بدم و حس خوبی دارم... اگرچه که چرخ سردو...
٣٧٠.
-
تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 17:45
٣٧٠.واکسن یک و نیم سالگی شو یکی دو هفته پیش زدم و خیلی اذیت بود ولی خداروشکر بعد چند روز خوب شد...قد و وزنش هم خوب بود، اینبار برای قدش جایی وایستاد که آدم بزرگا وایمیستن برای اندازه گیری قدشون... قربونش برم:)کلمه های زیادی میگه : مامان، بابا، دادا، ایران، علی، برو، بریم، بریز،بده، آب، جیش، خیس، درد...
٣١٢.
-
تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 16:36
یکی از همسایه ها بعدازظهرها روضه داره... هر روز با بچه ها میریم خونه ش... همسایه های دیگه رم میبینم. دو روز پیش بچه ی همسایه بالایی دنیا اومد، قراره هفته دیگه بریم دیدنش. بچه ی همسایه پایینی هم، ده روز دیگه دنیا میاد بسلامتی... دوتاشون پسرن:) ذوق دارم ببینمشون. کادوهاشونو کنار گذاشتم که هر وقت رفتم ...
٣٠٩.
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 14:17
دیروز صبح زود که بابای بچه ها میخواست بره مغازه، من و بچه ها هم آماده شدیم ما رو برسونه خونه مامانم. بعد ازین که صبحانه رو خونه مامان خوردیم، رفتیم یه شومیز مشکی محرمی و یه مانتو تابستونی خنک برای مامانم خریدیم، اومدیم خونه. چندتا کار تعمیرات لباس داشت، براش انجام دادم، شلوار بیرونی و روسری هاشو اتو...