روز جمعه بود که تصمیم گرفتم پسر کوچیکه رو از شیر بگیرم. میدونستم که از شیر گرفتنش خیلی خیلی سخته چون واقعا وابسته ست بهم. یه بسم الله گفتم و شروع کار کردم. همیشه وقتی شیر میخواست یکی از اسباب بازی های کوچیک که توی دستش جا میشد برمیداشت و میومد پیشم، با یه حالت مظلومانه ای سرشو کج میکرد، چشماشو جوری میکرد که دلم غش میکرد براش... میفهمیدم که بازم شیر میخواد... روز اول که ظهر میخواستم بخوابونمش رفتم توی اتاق و وقتی به زبون بی زبونی تقلا داشت بهش شیر بدم، اشکم دراومد و آروم و بیصدا خیلی گریه کردم... ازینکه پاره تنم چیزی بخواد و نتونم بهش بدم دلم به درد اومد... پسر کوچیکه خیلی آقاست... خیلی میخوامش... از تقریبا 2سال و نیم پیش که فهمیدم باردارم تا همین الان انگار من و پسر کوچیکه یه نفر بودیم، چون همیشه باهم بودیم. هیچ وقت تنهاش نذاشتم حتی مهمونی جایی دعوت بودم حتما میبردمش... شب اول و دوم هم خیلی سخت گذشت طوری که همسایه ها صدای گریه هاشو شنیده بودن... ولی این مرحله هم گذشت... با کمک خدا گذشت... توی این چند روز که از شیر گرفتمش، چندین بار گریه م گرفته... میدونم که دلم برای بچگی هاش خیلی تنگ میشه... حالمو فقط خودم میدونم و خدا ... از 2 سال و نیم پیش تا حالا با اون غمهایی که توی زندگیم به ناحق تجربه کردم، پسر کوچیکه دلیل ادامه دادنم و قوی موندنم بوده و بی شک بهترین هدیه خدا بوده برام....
پسر کوچیکه واقعا یه فرشته ست...هرچی از خوبیاش بگم کم گفتم... لحظه لحظه بودنش رو شکر میکنم و از خدا میخوام همیشه پشت و پناهش باشه.
توی این سن، تا حالا فقط سه جفت جوراب براش سفارشیم و همه رو از لباسای داداشاش پوشیده، اولین اسباب بازی که براش سفارشیم همون روز جمعه بود، یه هواپیمای کوچولوی سفید بود که 90 هزار شد.همیشه برای داداشاش میسفارشیم ولی اینبار برای پسر کوچیکه هم تهیهیم و چقدر ذوق کرد بچه م.
یادم میاد چقدر تحقیرم کردن فامیل و دوست و آشنا وقتی فهمیدن بازم باردارم... ولی الان به جرات میگم... می ارزید :))
برچسب:
نویسنده: یوسف رادمنش