حس میکنم الانم همینطوره.... از دور همسایه و فامیل منو میبینن ابراز دلسوزی میکنن برام... که خیلی کار میکنی با سه تا بچه... اونم پسرایی که اصلا بین روز نمیخوابن و مدام سروصدا دارن و دعوا... ولی من راضیم... از خودم راضیم......
خداروشکر تونستم یه مقدار از قرضمو بدم و حس خوبی دارم... اگرچه که چرخ سردوز ندارم و باید بخشی از هزینه دوخت رو بدم برای سردوز و جادکمه زدن، ولی بازم راضیم... بنا به دلیلی که تا حالا نگفتم، هیچ وقت نمیتونم شغل دولتی داشته باشم...ولی امیدوارم با کمک خدا بتونم این کارو پیش ببرم.
امروز یه کم از یه شومیز رو دوختم... ظهر بابای بچه ها برای داخل فریزر سبزیجات و... خریده بود که اونا رو خرد کردم و شستم و گذاشتم فریزر که حداقل سه ساعت زمان برد، پسر کوچیکه رو خوابوندم، شام برنج و قرمه سبزی گذاشتم، دوش گرفتم، شربت و داروهای بچه ها رو دادم چون هرسه شون مریضن، میوه دادم بهشون،انبوهی از ظرفهارو شستم، چایی دم کردم و... خلاصه خیلی خسته م، ولی این خستگی رو دوست دارم :)
برچسب:
نویسنده: یوسف رادمنش