یادتونه پست قبلی نوشتم که از کارام عکس گرفتم و برای یه بنده خدایی فرستادم تا ببینم ازم میخره یا نه... اصلا باورم نمیشد که فرداش بهم بگه هرچی داری میخرم، خودت حساب کن و شماره کارتت رو بفرست تا واریز کنم:)!! انگار خدا زحمت...
چند شب قبل بعد از افطار رفتیم حرم امام رضا جان، برای همه و خانمی که گفته بودن دعا کردم... ان شاء الله ک حاجت روا باشین همه.
از موقعی که اینترنت ها برای چندین روز قطع بود، تصمیم گرفتم فیلمای آموزشی که تا اون موقع توی گوشیم بود و وقت نکرده بودم ببینم، ببینم و یاد بگیرم.... خداروشکر در حوزه ادیت عکس و فیلم خیلی پیشرفت کردم و جدیدا بنر تبلیغاتی هم درست میکنم.. امیدوارم بتونم روزی ازین طریق هم درآمد داشته باشم.
ذهنم پر از ایده ست.... آروم آروم دارم انجامشون میدم :) البته اگه خدا کمکم کنه.
»» خداروشکر میکنم که آدمیم که به کار ِ کسی کار ندارم، توی زندگی بقیه دنبال خبر نیستم... بعضا خبر دارم و حتی به مامانم نمیگم چون عقیده دارم که زندگی بقیه ست و خودشون بهتر میدونن چکار کنن... چند شب پیش موقع سحر، سر حرف با بابای بچه ها باز شد و گفت یه خبرایی از فلانی دارم که اگه بفهمی تعجب میکنی! گفتم اصلا دوست ندارم چیزی از کارای مردم بدونم، بی خبری خوش خبریه :) و دیگه بحث رو جمع کردم.. واقعا اذیت میشم حرف زندگی فامیل و آشنا توی خونه من باشه، امیدوارم یه روزی بابای بچه ها این اخلاق منو بپذیره و کنار بیاد.
»» یلدا جان ادرس وبت رو ندارم. ایشالا که به سلامتی زایمان کرده باشی
برچسب:
نویسنده: یوسف رادمنش