این مدت هرجور بود گذشت ولی تونستم یکی از هدفامو تیک بزنم... با پولی که توی یک سال کار کردم تونستم یه مدال طلای خیلی کوچیک بخرم، البته که بازم همه پولشو نداشتم و پدرم مابقی شو داد ولی تصمیم دارم کار کنم خورد خورد پولشو پس...
بچه ها هم خوبن، ولی به شدت شیطون شدن، از روزی که اینترنت قطع شد و دیگه نتونستن با گوشی بازی کنن، از روزی که فیلمهای سیو شده توی فلش براشون تکراری شد، رو آوردن به باهم بازی کردن... از صبح زود بیدارن، ظهر هم نمیخوابن، شبم 11و نیم میخوابن.... مدام در حال دویدن و بازی و خرابکاری.... چند باری هم همسایه طبقه پایینمون بخاطر بچه ها اعتراض کرده... چه کنیم؟ زندگی همینه دیگه! :|
پسر اولی امسال میره کلاس اول به امید خدا :) فصل جدید زندگیمون شروع میشه... خدا کنه تا اون موقع بتونم پسر سومی رو از شیر و پوشک بگيرم...
»» خدایا هرکی هر دغدغه ای که الآن توی ذهنش داره به راحت ترین شکل ممکن براش حل کن و معجزه تو بهش نشون بده... رفتم حرم براتون دعا میکنم.
برچسب:
نویسنده: یوسف رادمنش