دیروز صبح زود که بابای بچه ها میخواست بره مغازه، من و بچه ها هم آماده شدیم ما رو برسونه خونه مامانم. بعد ازین که صبحانه رو خونه مامان خوردیم، رفتیم یه شومیز مشکی محرمی و یه مانتو تابستونی خنک برای مامانم خریدیم، اومدیم خونه. چندتا کار تعمیرات لباس داشت، براش انجام دادم، شلوار بیرونی و روسری هاشو اتو زدم گذاشتم سرجاش، لباس مشکی هاشو انداختم لباسشویی بشوره، صورتشو اصلاح کردم، هویجای توی یخچال رو خورد کردم، شستم، گذاشتم فریزر، باهمدیگه غذای شب رو آماده کردیم، میوه خوردیم، بعد شام هم ظرفا رو شستم و آشپزخونه رو تمیز و مرتب تحویل مامان دادم.. کاش نزدیکش بودم بیشتر ازین میرفتم خونه ش کمکش میکردم...
آخر شب که اومدیم خونه مون واقعا خسته بودم و کمرم درد میکرد، به پسر اولی گفتم مامان من خیلی خسته م نمیتونم مسواک بزنم،بریم بخوابیم. امشبو مسواک نزن دیگه.... با یه حالت مظلومانه ای بهم گفت: مامان مسواک بزن بخدا زود تموم میشه، زود ِ زود :) توی دلم خیلی خوشحال شدم که توی هر شرایطی مسواک زدن رو فراموش نمیکنه. بهش گفتم پس بدو صندلیتو بیار که مسواکتو بزنم :))
»» امروزم کلی کار ِ خونه دارم که باید انجام بشه، توی همین هفته میخوام زنگ بزنم مادرشوهرم بیاد خونه مون برای ناهار و شام... امیدوارم بیاد، خوشحال میشم.
۱۹....ما را در سایت ۱۹. دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 14