٣١١.

خرید بک لینک

رکعت سوم نماز ظهر بودم که صدای شکستن چیزی رو شنیدم، اومدم توی پذیرایی دیدم گلدون رو بچه ها شکستن:| گلدون شکسته رو جمع کردم و با ناراحتی گفتم فقط همین گلدون توی خونه مون نو بود که اونم شکستین، اگه بابا بفهمه ناراحت میشه ازتون. رفتم نمازمو بخونم... اول پسر بزرگه اومد و سر نماز دستمو گرفت بوسید و گفت معذرت میخوام مامان... بعد چند ثانیه دیدم دست پسر کوچیکه رو گرفته و میگه دست مامانو بوس کن:|منم سر نماز بودم :) گفتم خب فهمیدن ک اشتباه کردن،اشکال نداره فدای سرشون، اینم روی تموم اون وسایل شکسته و نداشته ی خونه مون. ولی بابای بچه ها که دید خیلی ناراحت شد که فلان تومن قیمتشه.کمی هم اعصاب خردی کرد ولی به بچه ها گفتم ساکت باشین تا عصبانیت بابا کم بشه... تازه دستشون رو به شیشه شکسته ها زده بودن و دستشون خونی شده بود وقتی من خوابیده بودم:| خلاصه خیلی آتیش سوزوندن مثل هر روز. شب بعد شام، ظرفا رو شستم و داشتم مسواک پسر اولی رو میزدم که کوچیکه تا رسید به دستشویی، جیشش اومد و شلوارش خیس شد. کمی احساس خستگی کردم، توو دلم گفتم خدایا دیگه نمیکشم خودت صبرم بده... لباساشو عوض کردم و مسواکشو زدم، توالتو شستم. لباساشم باید فردا بشورم... با دست!

خدا شاهده بیشتر از یک ساعته منتظرم بچه ها بخوابن تا منم بخوابم، همه جا تاریک بود بازم بازی میکردن، هی گفتم بخوابین! ولی وقتی رفتن توی اتاقشون و لامپو روشن کردن و کیفاشونو برداشتن و گفتن میخوایم بریم مدرسه مون!! فهمیدم فایده نداره و باید صبر کنم خسته بشن تا بخوابن..

»» و مادری که خیلی خوابش میاد...

۱۹....

ما را در سایت ۱۹. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:17

صفحه بندی