تقریبا دو هفته ست مادر و پدرم رفتن کربلا و ان شالله روز بعد پس زمان آینده میرسن خونه شون. امیدوارم به سلامتی برسن.منم که مثل هرسال جامانده م، امسال مادرم گفت بچه هاتو نگه میدارم، تو برو کربلا ولی بابای بچه ها مثل هرسال مانع میشه و اجازه نمیده. یه پارچه مشکی ِخنک به مامانم هدیه داده بودن، داد به من، منم توی دو روز براش یه شومیز ساده و گشاد دوختم که توی مسیر بپوشه و گرمش نشه، بعدش مامان زنگ زد که زندایی هم باهاشون راهی میشه و اگه میشه یه لباسم برای زندایی بدوزم. خلاصه داییم یه لباس از خانمش برام آورد و اندازه همون براش دوختم در عرض یه روز:) فکرشو نمیکردم بتونم توی یه روز تمومش کنم ولی شد...
هفته پیش جمعه رفتیم پارک بعد از چند هفته، از پارک که اومدیم شام خوردیم و موقع مسواک زدن متوجه شدم دستای پسر کوچیکه دون دونای بزرگ زده، لباسشو دادم بالا دیدم وای کل بدنش کهیر زده، اصلا تعجب کردیم که دلیلش چی میتونسته باشه خلاصه تا 12شب توی مطب دکتر بودیم و کهیر حاد رو تشخیص داد و فقط یه شربت آنتی هیستامین. اومدیم خونه شربتو دادم بهش، روز بعدش دیدم بدنش بدتر شده و احساس درد داشت و یه مشکل بزرگتر که ایندفعه دوباره رفتیم دکتر و تا 2 نصفه شب سونوگرافی و دکتر و آزمایشگاه بودیم. همونجا نذر کردم که اگه مشکلی نباشه پنج بسته نمک بدم، و خداروشکر جواب سونو خوب بود و اومدیم خونه... روز سوم دونه ها به شدت زیادتر شد و کل صورت قشنگ و نازش پر بود از دونه های کهیر، قرمز، خارش دار... ولی خداروشکر کم کم بهتر شد و دونه ها کمرنگ و کمرنگ تر شد... خداروشکر پسرم خوب شد و چقدر سخت گذشت بهمون و 4میلیون ناقابل هم هزینه شد.. فدای سرش.
روزی که دونه هاش بهتر شده بود و خیالم کمی راحت شده بود، همسایه کناری 5بعدازظهر اومد خونه مون و خواست براش شومیز کیمونو گشاد بدوزم، گفت تا امشب بهم بده! هرچی گفتم نمیشه و وقت کمه... نشد... خلاصه براش دوختم، شانسش دو ساعتم توی تاریکی برقمون رفت ولی بازم خداروشکر با برنامه ریزی و اولویت بندی تونستم لباسشو بدوزم، نمازمو بخونم، شام بذارم و ظرفامم بشورم:) اخر شب ساعتای 10،11 بهش تحویل دادم. خلاصه اینم رکورد بهروز دوخت لباس در 4ساعت! :)
ایشالا اگه پولامو جمع کنم، بازم میتونم یه مقدار دیگه از قرضمو بدم. درسته پدرمه، درسته خیلی بیشتر از اینا پول داره و این پولا براش پول خرده، ولی من دوست دارم از زحمت خودم باشه، دمش گرم که بهم قرض داد... تا حالا چندبار بهم گفته ازم پول نمیگیره و خیاطی نکنم به بچه هام برسم... ولی من خیاطی رو خیلی دوست دارم و به بچه هامم میرسم با کمک خدا.
بعد از چند سال قراره بازم منو خواهرم سِت کنیم:) یه پارچه عین هم، یه مدل عین هم و خیلی قشنگ:) ذوقشو دارم...
»» باقیمونده عمرم رو دوست دارم برای آرزوهام بجنگم... اصرار کنم... تا بشه :)
برچسب:
نویسنده: یوسف رادمنش